امامعلی حبیبی (چاقوکش حرفه ای)!! قسمت دوم
من جوان روستازاده ای بودم که سالهای جوانی عمر خود را در دهات سپری کرده، نه پای بند اصول و تمدن بوده و نه از ریا و تزویر شهرنشینان چیزی می دانستم تنها قلب پاکی داشتم که به عشق شالیزارهای شمال بطپش در میامد وهمه فکرم آبادانی و خوشبختی مردم شالیکار بود و سراپای وجودم مفتون صفا و صمیمیت این مردم بزرگ گشته بود.
در طی ماجراهایی برای انتخابی مسابقات جهانی ترکیه همسر امامعلی بخاطر علاقه اش به کشتی و عدم رسیدگی کافی به زندگی ر هایش میکند و مادرش نیز سکته میکند:
"من سرافکنده ناراحت و معذب به سوی فرمانداری حرکت کردم برای نجات مادرم پول لازم بود و من تصمیم داشتم با کمک فرماندار سه ماه حقوق مساعد بگیرم.
ساعتی پشت در اتاق فرماندار ایستادم تا به من اجازه ورود دادند همانطور که سر به زیر داشتم وارد اتاق شده سلام کرده و گوشه ای ایستادم. فرماندار سری بلند کرد مرا برانداز کرد وبا لحن تندی گفت:
-پسر چیکار داشتی؟
-قربان آمده ام تقاضایی از شما بنمایم.
-زود باش بگو من وقت ندارم.
-حقیقت آنست مادرم سکته کرده مریض و بستری است زنم مرا ترک کرده و طفل شیرخواره ام را تنها گذاشته واز تهران هم مرا برای انجام مسابقات قهرمانی کشور احضار نموده اند....
اوحرفهای مرا قطع کرد و گفت:
-زود مطلب را بگو قصه بافی نکن
من برای اینکه فرماندار از حقایق اطلاع داشته باشد دست در جیب کرده بخشنامه فدراسیون کشتی را در آورده دنباله حرفم را گرفته گفتم:
-این هم بخشنامه فدراسیون کشتی است و چون من باید به تهران بروم و مادرم مریض و بستری است تمنا می کنم دستور بفرمایید مبلغ سیصد تومان حقوق سه ماه مرا مساعده بدهند تا بتوان با دلگرمی در راه وطنم خدمت نمایم.
-امکان این تقاضا وجود ندارد زود از اینجا برو بیرون
-آخر قربان مادرم مریض است بچه ام شیر میخواهد.
فرماندار با عصبانیت فریاد زد:
-به درک بفرمایید بیرون.
دستش را برروی زنگ گذاشت و لحظه ای بعد پاسبانی وارد شدو فرماندار به دنبال جمله خود به پاسبان مزبور گفت:
-فورأ این چاقوکش حرفه ای را از دفتر من بیرون کنید و اگر هم خواست سماجت کند او را تحویل شهربانی دهید.
غرورم خرد شده روحیه ام از میان رفته با چنین حال زاری باید در مسابقات قهرمانی شرکت میکردم میباست با آمادگی کامل با حریفانم روبرو میشدم و ثابت کنم مرد هرچه را اراده کند میتواند صاحب شود.
مسابقات انتخابی ملبورن 19 مهرماه با حضور شاهنشاه بین من و مهندس جهانبخت توفیق قهرمان محبوب آنروزهای مردم برگزار شده من با فن یکدسا اورا به پل برده تا در میان بهت تماشاگران سند برنده شدنم و شکست قرمان دلخواه مردم امضا شد. سکوتسراسر استادیوم را فرا گرفت صدا از کسی بلند نشد چون جوان گمنامی که اصلا به حساب نمیامد برنده مسابقه شده بود.
با خصلتی که از مازندرانیها داشتم بسوی جایگاه شاهنشاه برگشته تعظیم کردم و ایشان نیز تشویقی از من کردند من بطرف مردم برگشته و به آنان نیز تعظیم کردم. در این حال حتی یکنفر هم به افتخار پیروزی من کف نزد و زنده با مرده بادی هم نگفت وقتی میخواستم از روی تشک به کناری بروم یکنفر از داخل جمعیت فریاد کشید:
"زنده باد ببر مازندران امامعلی حبیبی"

من از روی تشک پایین پریده و در آن لحظه بود که مردم یکپارچه مرا تشویق نمودند و شاهنشاه مرا احضار فرمودند با وجد هرچه تمامتر بسوی جایگاه رفتم و هنگامیکه تعظیم کردم اعلیحضرت گفتند:
"حبیبی در المپیک حتما باید اول شوی"
سری فرود آورده گفتم اگرمرا اعزام کنند حتما اول خواهم شد.
"چه کسی تورا اعزام نمی کند؟!"
-همین سرتیپ ایزد پناه رییس تربیت بدنی که نمیدانم چرا بدون علت با من مخالف است.
"مگر این مسابقه نهایی نبود؟"
-چرا قربان
"خوب تو که پیروز شده ای باید بروی"
-اما چون من مازندرانی ام و پارتی ندارم کسی مرا اعزام نمی کند و گرنه به شما قول میدهم که مدال افتخار ارا برای کشورم به ارمغان بیاورم.
شاهنشاه لبخندی زد و اوامری پیرامون اعزام من به مسئولین کشتی صادر فرموده و باین ترتیب من با سند رسمی به سمت اردو حرکت کردم.هنوز 15 دقیقه بیشتر یا کمتر نگذشته بود که مستخدم به دنبال من امد که آقای حبیبی فرماندار شاهی با شما کار دارد.
ناگهان دلم به شور افتاد تصور کردم حتما برای مادرم اتفاقی افتاد که فرماندار به دیدنم آمده است. فرمادار در حالیکه می خندید دست در جیب کرد و سه چک تضمین شده هزار ریالی بیرون آورد و گفت:
-حبیبی بیا این 3000تومان پول تعارفی را بگیر
-این پول چیست؟
-بعنوان دستخوش و تعارف به تو میدهم تا به زخم کارهایت بزنی باور کن من به قهرمانان کشور ارادت خالصانه دارم و مخصوصا توکه روستازاده پاک دل و روشن ضمیری هستی
-ولی من این پولو نمی گیرم
چرا؟
-چون این پول حرام است شما حقوق مرا که 300 تومان بود ندادید و در ضمن لقب چاقوکش رویم گذاشتید چطور حال به من اردات خالصانه پیدا کردی و پول به من تعارف می کنید؟
هرچه کرد آن پول را نگرفتم در حالیکه به 100 تومان آن هم معطل بودم